جمعه سوم مهر 1388
الهام از دورباعی حکیم عمر خیام
واین عمر به خوشدلی گذارم یانه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
آن دم کــــه فرو برم برآرم یانه
*******
ایدل ززمونه رسم احســـان مطلب
وز گردش دوران سرو سامان مطلب
درمان طلبــی درد تو افزون گـــردد
با درد بساز وهیچ درمان مطـــلب
آری چه خوش که اکنون درسی از گذشتگانمان بیاموزیم به گوش وجان شنویم وغفلت نکنیم وآرمانهای تاریخی خودرا به فراموشی نسپاریم حکیم عمر خیام به ما در رباعی بالا می آموزد که بی آنکه از ناملایمات زمانه ناله وفغان سردهیم باعنایت به اینکه میدانیم درکوتاهترین زمان دمی یابازدمی سرانجام عمر به سر خواهد رسید پس چه بهتر استوارتر گام برداریم وجانانه بسوی اهداف مورد نظر خود قدم بگذاریم و ازطرفی بی آنکه در اندیشه ی فریادرس وطبیب وکس باشیم به درد خود عادت کنیم وحریص آرامش وتسکین نباشیم راه خودرا دنبال کنیم تابه سعادت دیرینه ی خود برسیم
دوشنبه دهم فروردین 1388
ارمغان صلح ودوستی
ساقيگلوسبزه بس طربناكشدست دريـاب كه هـفته دگـر خاك شدست
مينوش و گلي بچين كه تا در نگري گلخاك شدستوسبزههمپاكشدست
*********
بهارآمد به صحرا ودر و دشت جواني هم بهاري بود و بگذشت
سـر قـبر جـوانان لالـه رويـه دمي كه مهوشان آين به گلگشت
**********
نوروز باستانی وجشن گل وشکوفه وعید راستین سرزمینمان ایران زمین که پیرهن رنگین بر تن مقدسش پوشانیده بر همگان مبارک باد. امیدوارم سالی پر بار و آرامش آفرینی در پیش رو داشته باشیم وبا بدست گرفتن زیبا شاخه گلی به استقبال مهر وهمدلی روانه شویم وصلح و دوستی جهانی را به ارمغان آوریم به امید سربلندی وتوفیق جاودانه یاران این دیار ودیاران پاک نهاد جهان.
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
به ياد نو بهاران و خجسته انقلاب ملت ايران و ياري ياران
عزیزان در حقیقت قصد نوشتن مقاله ای دراین خصوص داشتم ناگهان احساس حضور اینجانب درآن دوران که جدا حضوری فعال داشتم این مقاله حالت شاعرانه و آهنگینی به خود گرفت که ضرورت یافتم به همین منوال خدمت عزیزانم ارائه نمایم شاد وپیروز باشید
زين شكوهمند قيام و انقلاب يكسال دگر بگذشت / يكسال دگر از ابتكار افتخارآميز پاك ايران زمين بگذشت/ خجسته ياران!انقلاب ما / يكسال ديگر از دريچه ي بحران و حادثه بگذشت/پا به سي سالگي اش بنهاد./ بر پيكره ي خلقي سلول بوديم / تك سلولهايي بر پيكره ي خلقي چنين از خالق هستي / نطفه اي را كاشته ايم در رحم مادر سر نوشت / يا ما در تاريخ تا بر بستنش بر گرده ي زمان / و آبستن حيات / حقير اين تك سلول پر هياهو ليك بسيار خسته و رنجور/ ا ز حضور گذر يك عمر بي حاصل و نيز تكرار حادثه / با بسي رنج و تعب / از خون قلم آغاز تاخون درون قلب كوچك هستي/ در عرصه علم آموز كه مدرسه گرفت نامش / خوانند همره ياران سازنده ي اين پيكر / پنجه در پنجه رها گشته به كار گشتيم / وخوانديم ونوشتيم / واژه ها ساختيم وآموختيم والفاظ را شعار كرديم/وعهد بستيم بارمز يكي بودن/نطفه پروري كرديم/ پيمان بسته ايم درخانه ي وحدت / يعني سرزمين مادري ميهن/ تا پرورش آن نطفه ي نونفس تاريخ /تا زاده شدن برقله ي پيروزي ايران/ در حياط مدرسه ايستاده ايستاديم/ پنجه در پنجه بپيوستيم /ودرب هركلاس درس را بستيم/ گشوديم كهنه درب آهنين ميدان مدرسه / رها گشتيم از كهنه زمان تيره وتاريك وآن فرتوت پندارها / راه بگشوديم وسنگين گام برداشتيم/جويباراني شديم پيوسته رود گشتيم / رها وراهي دريا/ باران گونه باريديم وسيل گشتيم جاري درخيابانها/ گذشتيم از خطرها ازدرون حادثه تهديد به مرگ وتير وحصرتنگ وتاريكي/ شديم نيرو/ توان بخشيده ايم بر استوار پيكراين مادر/ به ناز ونعمتي نطفه به بار آمد / ولي با خون رخشان نور بسيار تكسلولهاي قوي جنبش/ به پا شد مادر تاريخ / سرانجام زاده شد نوزاد نورافشان/ برون آمد زموج خون وساحل شد/درآن دم مادر تاريخ دگرگون شد / ورنگ و چهره وجاني دگر بگرفت/ همه همره وهم آواز / همه آماده ي پرواز بافرياد/ زمين رنگي دگر بگرفت درامواج شاديها/ كهن مردي كه خود همچون دگرياران درتبعيد،/كه دور از خانه بود عمري،/ وبا آئين اجدادي / به ياري همه ياران / خودانديش ودگر انديش/ به موطن آمده آغوش بگشوده/ ونوزادرا زجا بربود ودرتنگ بغل بگرفت با شان وشهامتها /وفرياد زد: كه ياران خودانديش ودگر انديش همه همره من باشيد!/ تا پرورش وپرواز/ همه ناخواسته يا خواسته به پا خاستند/ پذيرفتند/ همه تبريك گويان درپي نورس در آغوش ميرفتند/وبستند همه پيمان وفاداري / وجمهوري نهادند نام/وهركس باهرانديشه ستايشگر ونازشگر. / زمان بگذشت وعمري همچنان از كودك شيرين جمهوري / وچشمي خفته وچشمي دگر بيدار/ درون هاله ي حقيقت ورؤيا / وبيدار چشم بهر آشنائيهائي درچرخش/ ونور چشم او پرتوآگاهي/ پس از آگاهي زودرس اين ياران /نشان از بيوفائي هاست / وميبيند كه اعضا هريكي ازبهرخود سازي دگر دارد/ چه بايد كرد ؟! همه سازنده ي اويند/ همه حامي جمهوري و جمهوري دلش تنگ شدوميگويد: خدايا سرنوشت من چه خواهد شد ميان اوج گوناگون انديشه / ولي گاهي به فكر افتاد كه باكي نيست / وزيبائي كار اينجاست وبايد زيست/ كه از بركت جمهوري شدند پيرو جوان آگاه/ وجمهوري بسوي جمعيت عام پناه برده / واما عام با الهام از انديشه و آئين اجدادي / به همراه وكيل پير جمهوري ميان موج تبليغات / به راي عام وخاص تن دادو / اسلامي لقب بگرفت/ميان هردو ره خواسته وناخواسته پذيرفتند/ شناسنامه جمهوري سرانجام ضبط وثبت گرديد/ وقانون شد وعام قانون پذير گرديد وشد تكرار تاريخي /
میان راه چند اندیشه وایده
وآنانكه نميخواستند چنين عنوان والقابي،/ شدند غمگين وسرخورده /خطرها دركمين آمد ، قيامهاشد/ رقابت شد ميان موج انديشه/ ميان ياوران دوست جمهوري /گرفته اوج دلگيري / فزون شد اختلافهائي وهمديگر به مرگ تهديد وسركوبي/ وزاين فرصت بهانه شد براي غير وبيگانه/ سرانجام آب گل آلوده را ديدند/ طمع وحرص وتبليغات نابودي /سپس آغاز جنگي شد زبيگانه وننگي شد/كه همسايه تجاوز برحريم خانه و خاك وطن بنمود/ وهشت سالي گذشت باخواري وذلت،/ زمينگير گشت بيگانه بدست كودك جمهوري ميهن/ درآن سال كه وكيل كودك زيباي جمهوري/ فتاد در بستر سهمگين بيماري /گشود آغوش وآهنگ سفر بنمود/وجمهوري درآغوش ملت افتاد /وبدرود حيات گفت رهبر سرسخت جمهوري/واكنون درايام صلح ومرگ استوار پيشواي اين نهضت،/خطر ازبيخ گوش ناز كودك نه ساله نيز بگذشت/ كدامين دست درايام آشتي سوي او يازدبه نيك وناز/در پروردن وساختن وياد دادن/حالي كدام انديشه آموزد روش هارا / به دوران رهائي برخود واعضاي خوداز هرنظر پندار وياگفتار ونيز كردار انساني اش مي باليد/ به ياران عشق ميورزيد/وراحت بود خيالش زين همه غوغا همه بر سر اودرجنگ/ چه بسيارداشته اند داعيه ي وكالتش آندم/ كساني درطرفداري به سود خود/سرودست ميشكست آري/چه زيبا بود جمهوري همه را با هرانديشه طلب ميكرد/ودوست ميداشت ياران را/ چه فرق دارد هرآن انديشه كز اصلش نگه دارد./ولي اين كودك پاك طينت تاريخ ميان موج وحشت از گريز ازاصل انديشه ووالاصفتي ، پاكي سرگردان/پناهگاهش كهنسالان وآن ياران دورانديش به اميد اصالتهاي پاك مردم آرائي/وكيلي از دگر ياران گشود آغوش ودرتنگ بغل بگرفت جمهوري/كه تا عمري دگراورا نگه دارش/ودلخوش بود ازاين انتصاب نيك/ زمانه بين بسي بازيچه ها دارد/به هردوره ي چهارساله عزيزاني به رأي ملتي افتاد/ وگرديد انتخاب تا اصل شناساند/ واينگونه عبور از حفره ي تاريك تاريخي به گاه نوجواني جز كساني بابسي انديشه ي همگون نميبيند/چنين دوران چه سرسختانه طي گرديد؟!!/ گذشت اين دوره ها از هشت/هم اكنون كه به اوج آشنائيها قدم بگذاشت/جواني را جوار خود بسي آشفته ميبيند/ودلخون ازبسي جور وجنايتها، دراعماق اين دنيا/ومي بيند كه برخي برسر عالم چه آورده؟!/جواني هم چه سخت بگذشت!/هزار افسوس كه از محدود چند دوستان نادانش/رسيد بسيار آسيبها/عليرغم همه خوبي ودلپاكي،/ دوكس موجب بدبيني وي گشتند/يكي آنكس تنها سود خود خواهد/پيامي كه زعدل باشد واستقلال وآزادي،/هرآنكس كه فزونخواه هست وبيش ازديگران خواهد ،/شعار را برنميتابد /كه ننگي ميشود دردامن زيباي جمهوري/نه انصاف ونه اسقلال وآزادي/دگر كس دوست نادان وجمود انديشه ومحدود/كه درافكار تنگ خود گرفتاراست/درآن محدود انديشه كند محصور سلك وراه جمهوري/كند تعبير چنين افكارسرانجامش / بدين معني شود مهشوردر دنيا/وزيبائي اورا كس نميبيند/گذشت سي سال زعمر وجشن مولود است /وميبيند زهرايده وانديشه هنوز ياران وفادارند/كنون دنيا چه ميگويند/همه گفتند جمهوري تولدت مبارك باد!/سخن سرداد وفرياد زد: هلا ياران!!/تولد برشما مبروك!/ولي ازبهر حق ودين وآئيني كه دوست داريد،/ مبادا بكشانيد اصل مارا به فراموشي/شمارا تاكه جان داريد وبرسرذره اي هوشي/هنوز راه دراز درپيش رو داريم!/به هوش آئيد چو دوران تولد حرمت هم را نگه داريد/همه انديشه هارا روي هم جانانه بگذاريد!/امانت را به من دوستانه بسپاريد!/كه دنيا حرمت مارا نگه دارد/جهان را درصفا وصلح بگذارد/توانا پنجه در پنجه بپا خيزيد!!/بسازيد ميهن تاريخي خودرا/براي حفظ جان هم بينديشيد نامحدود!/بدينمنوال شما بيمه ي فردائيد /زمين در دست نورباران فرزندان فردايند/به روح پاك مرداني كه جان دادند/وآنانيكه سرها داده اند درراه استقلال وآزادي /شهادت را پذيرفتند تاآزادي كاشانه وميهن/فراموش نكنيد ياران !/ دگرانديش همپرواز ياران را/كه بسيار دين وحق دارندبر گردن ما آنان!/ اصالت را فراموش نكنيد ياران !/ كه با روي سپيد يادي كند تاريخ فرداها!!!
یکشنبه هشتم دی 1387
میلاد مسیح(ع) مبارک باد
با آرزوی صلح وآسایش جهانی وعشق ومهرورزی
ونوعدوستی عاری از جنگ وبی عدالتی وصفاتی
مسیحا گونه وانسانساز به استقبال سال نومیلادی
میرویم.میلاد مسیح (ع) آن احیاگر وطعام بخش
مسکینان وسالارعاشقان ونوعدوستان وعدالت
پیشگان زمین وهمچنین حلول سال نو میلادی را
برهمه ی دین باوران ومسیح یاوران جهان بخصوص
مسیحیان هموطن مبارک باد
جمعه بیست و نهم آذر 1387
شب به یاد ماندنی یلدا
فرا رسیدن شب به یاد ماندنی وماندگار یلدا را به شما تبریک گفته امیدوارم درکنار کرسیهای گرم با آن همه نعمتهای خدادادی وشادیهای متنوع کنار کهنسال پدربزرگان ومادربزرگان با حکایتها وقصه های شیرینشان همراه با والدینتان وسایر اهل خانه وقوم وخویشان به شادی وخرمی به اسقبال شب یلدا روانه شوید موفق وسربلند باشید
سوز وپـــیار وگل زرد
بارون ایشوره که وبرد
شوگار دراز وشو سرد
کی بردزویرمون غم ودرد
دالو متل گو تیمونه
شو که بره دلدار ایا
بهار ایا بهار ایا
پرگی گلنگ دار ایا
ترجمه:
آغاز رشد سبزی وبوته های علف رست وگل زرد فرامیرسد
باران درحال حاضر کوه و سنگ را میشوید
شب سرد و طولانیست (شب یلدا)
دراین شب دراز چه کسی توانست غم ودرد را از یادمان ببرد
پیرزن قصه گو پیش ماست
باسرگرمی قصه هایش شب که رخت بربست باطلوع خورشید
دلدار می آید. بهار می آید ، بهارمی آید
جوانه ای به بلندای درخت می آید.( می روید ) << جلال اسفندیاری غریبوند>>
برف، يعني: ”آي آدمها! ســــلام!“
بيخـيــالِ خـاطــراتِ تـيـرهفــام!
گوشيِ قلبِ قشنگت روشن است؟
برف، يعنـي، بوقِ ارسـالِ پيـــــام(علی بداغی)
واشعار زیبای ذیل را نیز از وبلاگ( گریت اهورا) خانم حصارکی به عاریت گرفته ام
دستی گرفته کل شبم را و بی دلیل
با برف به بلندی موی تو دوخته
این سال های جمع شده روی زندگیم
خشک و ترش به سردی چشم تو سوخته ( فاطمه اختصاری )
آتش گرفته دفتر شعرم به اسم تو
فالی نمانده تا به تو یلدایی اش کنم
بی خود به فال نیک نگیر این ترانه را
عشقی نمانده تا به تو لیلاییاش کنم ( فاطمه شمس )
وقتی تمام منظره ها سایه روشنند
هیچ عاشقانه ای به تفأل نمی برد
از تو به توی سینه ی تاریک زندگی
دستی مرا به آنطرف پل نمی برد ( کیوان براهنگ )
وقتی که قلب سنگ ِ تو را هم شکافتم
چشمم برای دیدن ِ خون نا امید بود
تقصیر عشق نیست ، خداوند شاهد است
هر هندوانه ای که بریدم سفید بود ! ( یاسر قنبرلو - پدرام )
ساعت دقیق چند زمستان گذشته است؟
دارم تو را چه سرد به خاطر می آورم!
به شعرهای یخزده کبریت می کشم
من به گواهم این همه شاعر می آورم!! ( سیده زهرا بصارتی )
دردش گرفته این شب و فارغ نمی شود!
چشمم سفید/تر شدو پهلو به برف زد
این شعر هم به حرمت امشب بلند شد
این شعر..اگرچه پشت سر عشق حرف زد! ( سیده زهرا بصارتی
لبهای توست پسته ی لبهای شعرهام
اینجا به شرط کارد سرم را نمی برند
تا خشم گربه را به اسارت کشیده اند
مرغان به سمت سبز رهایی نمی پرند ( بهزاد بهادری )
دیر آمدی دوباره زمستان رسیده است
فنجان چای و قهوهیمان سرد میشود
تنها ترین ستاره ی یلدای سال پیش
از آسمان چشم شما طرد می شود ( مقداد تکلوزاده)
یک عمر، تلخ ِ خاطره را چرخ می زدی
امشب دوباره های مرا زیرو رو بکن
زخم ِ خلیج / فارسی ِ این ترانه را
با گیس های ِ خیس ِ بلندَت رفو بکن ( بهزاد بهادری )
یلدا سپید سادگی ات را سیاه کن !
خوابند و بی دلیل کنارت نشسته اند
لابد شبیه شمع تو را فوت می کنند
وقتی به جای پسته دلت را شکسته اند (علی اکبر رشیدی )
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
اهداف سترگ در وفاق اندیشه ها
درمیان دو محورمحدود و بینهایت حیاتی، یعنی محور محدود حیاتی مادی و جسمانی و محور نامحدود روحانی و معنویُُ ، که اولی وسیله ایست برای رسیدن به محور دومی یا بینهایت ، که یادمان یا یادگاریست جاودانه. درحقیقت محور محدود حیاتی مادی و جسمانی ، آفریدگاریادمان و یادگارهاست در طول محور محدود برای رسیدن به اهداف محورنامحدود . جادارد که در این کوته مسیرزندگی فرصت را غنیمت شماریم وبه بینش و آگاهی خود بیافزائیم . و در طول گذر کوته زمان عمرباتوانمندیهای خود یادمان جاودانه ای بیافرینیم. ویادگاری درخشان برای دگر نسلهای بعدازخود ودگر قرنها در طول حیات این سیاره زنده باشیم. بیشک مائیم سازنده تاریخ خویشتن وتحول دهنده ی نظام اجتماعی خود وراهگشای تحولی نوین برای دگرنسلهای این سرزمین . به یاری تلاش وکوشش خود بر گرده زمان . باید مرحله به مرحله به آگاهی پیرامون خود بیافزائیم تامرز آگاهی جهانی دورتر ، تا رسیدن به آگاهی جهانی.
عدم آگاهی از پیرامون ، و جهان پیرامون ، و پیرامون جهان، موجب سکوت و رکود و تاخیر در تحرک و تحول اجتـــماعی می گردد . وراه را برای فرصت طلبان و شارلاتانها باز می گذارد. آنجاست که قاب خواب و غفلت دزدیده می شود ، و باعث تضییع حقوق افرادجامعه براثر این نابخردگیها گردد. پس نتیــجه می گیریم که درنگ جایز نیســـت . وقت تنگ است تا عمر باقی است، پیش از آنکه ناتوانی و شکست بر اثر گذرزمان تبدیل به ســکوت و بی میلی و عدم تحرک گردد ، که به دنــبال آن افسوس و پشیمانی را همراه آورد،باوجدانی بیدار سوای دامن زدن به عقاید و افکار گوناگون اجتماعی که هریک راهی مشابه و یا متفاوت دنبال می کنند و یکی در مـقابل دیگری ایســتادگی نماید،(چه بسـا مانع رشــد و حرک جریان دیگری شــود) با آزادگی کامل وشهامت ومردانگی و باهدف رشـــد و اعتلای فرهنگ و پیش برد اهداف اجتماعی در هر زمینه ای که یاری رسان جامعه ی بشریست، رسالت انسانی خود را عاقــلانه و آگاهانه با همبستـــگی و همدلی بدون بغض و کینه و رشــک و حسادت و مانــع تراشی پیاده کنیم و یادمانی جاودانه را در قلب نسل ها بنشانیم، دور از تنگ نظری ها و حصار اندیشه ها. بیاییم اندیشـــه هایمان را آزاد کنیم ونامحدود بیاندیشیم و باهم فکری دست به دست هم دهیم تاپندارهامان به بار نشیند و خودرا به مقام اهداف عالیه بشری و نبوغ بشــریت در حد توان خود برسانیم. خودرا در افکاری محدود محــصور نکنیم. زیرا همین اندیشه های محدود، تعصبات بی جارا به همراه دارد و اینگونه تعصـــبات در چنین افکاری موجب مقابله وموضع گیری وهمچنین نفوذ افراد نا صالح و سود جو و فرصــت طـلب می گردد که خود را هم کیش جا میزند و به دنـــبال آن تخریب وحشـــــتناکی را از درون به بار می آورد. اعم از نظر مادی ومعنوی ودگر ارزشهای مربوط به آن. تجارب بسیار نشان داده است که در لوای هم مـــسلک بودن و جلب اعـــتماد عمومی ، چه خیانت های بزرگ اجتماعی صورت نپذیرفته و چه ضربات مهلکی بر پیکره ی این جامعه وارد نشده است. اما با اندیــشه ی آزاد ، اینگونه شخصـــیت ها با تداوم آگاهی همه جانبه و شـــناخت ها ی کافی نمــــیتوانند نفوذ کنند و تعصبات عاری از منطق خودرا تحت لوای منطق ویقین غالب میکنند.خدای ناکرده نمیگوئیم که دین و آیئن خودرا به فراموشی بکـشانیم که این به نوبه خود باز هم خطرات جدی تری را به بار خواهد آورد. من می گویم با فراآگاهی خود،افراد حــیله گری که خودرا فراتر از دین پرستی جا میزنند وازآب گل آلود ماهی میگیرند باید شناخت و از نفوذ خطر ناک آنان کاست . ما جامـعه ای سالم و قابل تحرک و تــحول می خواهــیم نوید بدهـــیم. باید بدانیم که افکار و اندیشه های انـسا ها ، همانند اثرات انگشت میلیارد ها انسان وهمچنین چهره هاو صفات متفاوت آنان در جهان که هیچ گاه همانند هم نیسـتند، آفریده شده اند و این خود یک حکـــمت اسـت و ما باید به این آفرینــش خدایی احترام قایل شویم و جایگاه هر کسی را نسبت به آن شخــص برای خودش حرمت شماریم . از افکار و اندیـشه های گوناگون اســتفاده کنــیم و از بهترین اندیشه ها برا ی تحول اجتماعی خود مدح نظر داشته و انتخاب کنــیم . همانطوری که میدانید برخی از اندیشه های کهنه بر مغز انسان های امروزی فـشـار می آورند . ولی این بدین معــــنی نیـــست که از تاریخ گذشتگان خود بی خبر باشیم! زیرا بی خبری از گذشتگان یعنی تکرار سر نوشت،در جا زدن ها و عقب ماندگی ها . سماجت و پاسفتی کردن در برابر افکار بزرگ وارزشمند دیگران و بها دادن به افکار شخصی خود و تحمیل آن به دیگران ، موجب سلب آسایش جامعه و جهان می گردد باید منطق را شناخت و به ژرف نایی راه رسیدن به اهداف علمی و منطقی را ملاک عمل قرار دهیم . این خدای ناکرده به معنی تعرض به دین و مکتب ها نیـــست، بلکه موجب می شود که عشق فردی به دین و افکار و مکتب ها استحکام بخشــیده و افزایش یابد. زیرا اینگونه اعتـــقادبه افکار عمومی خود موجب اعتماد و اطمینان بیــشتر نسبت به همدیگر می گردد و اعتقاد ریشه ای حاصل خواهد شد . پس بیاییم با پاسفتی و لجاجت اندیشه های کهنه و لجام گسیـخته و تک محوری خودرا به دیگران تحمیل و قالب نسازیم و راه سعادت بشری را در روی زمین هموار کنیم . بیایـیم به همدیگر بیاموزیم که با همبـستگی و عشق به هم ورزیدن ها و دوست داشتن ها ، دنیا به کام همگان خواهد بود . در طول کوته محوری که گذر زمان مجال ماندن و ایستادن را به ما نمی دهد ، سکوت و بی تفاوتی نسبت به جهان پیرامون خود خـــطاست. از آنجایی که گام به گام به انتهای محور زندگی و مرگ نزدیک می شویم ، به خود آییم و با آگاهی از اعمال گذشتگانمان مشعل آیندگان را روشن کنیم . باگذر از روزنه های تاریک ، راه را برای عبور نسلهایمان تا آینده ای روشنتر بنمایانیم . لازم به دانستن است که انسانها همواره اگر بخواهند میتوانند در هرزمینه ای که اراده کنند ، پیشتاز باشندودنیای نوی برای خود بیافرینند . پس اجازه ندهیم افکار جمود وکهنه ، مغز نسلهای مارا آزرده نماید وتحول اجتماعی وانسانی مارا به تعویق اندازد . در نتیجه ماروزی به این اهداف بزرگ دست خواهیم یافت که: همه ی افراد این مرز وبوم احساس کنند فرزندان یک خانواده اند .وهمه باهم دست به دست هم دهند و با احساس مسئولیت جدی ووجدانی ، یاری رسان هم باشند وبرای رسیدن به این اهداف بزرگ ، باید آزاد اندیشید . این آزاد اندیشی ماست که به ما کمک میکند آگاهانه تر به مسائل اجتماعی وفرهنگی وسیاسی وعقیدتی برخورد کنیم . ودست کوته نظران وفرصت طلبان وشارلاتانهای به ظاهر هم اندیش ونادان را با شناخت عمیق ماهیتشان از سراین کهن سرزمین ومهد تمدن بشری کوتاه نمائیم . بدنبال بزرگ اندیشمندان تاریخمان ، پیشتاز تحولات اجتماعی وتمدن فرهنگ جامعه خود باشیم . با تحمیل افکار واندیشه های خود به دیگران ، که موجب میشود این افراد با آموزشهای دروغین وکاذبشان خودراهمسطح و هم اندیشه جلوه دهند، وخواسته یا ناخواسته درآموزش نوعی ریا وتظاهر کمک میشود ، ریا ونیرنگ اجتماعی را رواج ندهیم . خالصانه وصادقانه به افکار واندیشه ها احترام قائل شویم تا صداقت وپاکی جایگاه اجتماعی خودرا حفظ نماید . بیائیم با احترام متقابل وبا حرمت داشتن به افکار واندیشه ها ، به همدیگر نزدیکتر شویم وکاخ دوستی جاودانه ای را درمیان ملتها بنا نهیم . این است راستین رمز موفقیت وسعادت بشری برای رسیدن به اهداف سترگ. جلال اسفندیاری غریبوند ۲۹/۸/۸۷
یکشنبه نوزدهم آبان 1387
بانگ رسای حکیم فردوسی در گذرگاه تاریخ
بـنام خداوند جــان وخرد
کزین برتراندیشه برنگذرد
این بانگ رسای بزرگ غیرتمند حکیم حماسه ساز پاک سرزمین وطن ماست که سالیان درازی ورد زبان عام وخاص ایرانیان وطن پرست ومبارز وخیر اندیش بود وهست.سترگ دانشـمند حکیم آفریدگار عشق وحماسه وپرچمدار فرهنگ پر بار وارزشمـــند ونیز ایثار وفداکاری ورزم وخرد ومقاومت دربرابر معارضین ودشمنان وبیگانگان وهمچــنین صلح و جوانمردی. حکیمی که دارنده عرق ملی ومیهنی وبا فریادی که فراخوان مبارزه برای نجات میهن وحریم وشرف خود از لوث وجود بدســــگالان درنده خوی واهریمن صفتان هواپرست ونابخردان دون صفت است.
چـو ایران نباشد تن من مــــــباد بدین بوم بر زنده یک تن مباد
اگر سربه سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم
دریغ است ایران که ویران شود کـــنام پلنــــگان وشــــیران شود
آری تنها شاعری پیشه حکـیم نبود، بلکه قهرمانی مبارز ومقاوم در برابر تجاوز بیگانگان وبی عدالتـــیها ونابخردیها ودرعین حال صلح جوی درصورت مشاهده معرفت وجوانمردی ونیز مورخی آگاه نسبت به اعمال گذشتگانش وهچنین چراغ هدایت نسلهای پاک نهاد فردای خود بود . این بزرگ حکیم حماسه ساز وخردمند و صلح دوست وعـــــشق آفرین کســی نیســـت به جز حکیم ابوالقاسم فردوسی با خصیصه استــثنائی تاریخی واجتماعی با سبک وطریقتی مختص به خود ومستقل فرهیخته اندیشـــمندی که سالیان عمر خودرا بیی وقفه صرف خلق آثار حماسی ، عشقی و تاریخی وتربیتی وسیاسی واجتماعی وفرهنگی نمود.
بسی رنج بردم دراین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
نمیرم ازاین پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام
آری او براستی تخم سخن را درزمین بایر شده ایران زمین کاشــت وببار آورد.
واژه واژه الفاظـــش،بیت بیت اشـعارش وبرگ برگ شاهنامه اش آوای حقـــیقت وهدایت است. هدایـت بسـوی علم ومعرفت وخرد وپویائی فرهنــگ غنی مادری وستایش قهرمانان زنده ومشوق عشــق ومحــبت ومبارزه ومقابله باهرگونه تجاوز وتعدی برای نجات کشور مورد هجوم دشمنان وبیگانگان ومشوق حفظ حریم خانه وکاشانه وکیش وکشور است. همچــنین بانگ رسای همیاری و وحدت ونام وننگ و پوزش در برابر خطاها و صلح وجوانمردی است.
چنین گفت رســـتم به اسفــــندیار که ای سیر ناگشته ازکارزار
من اکنون نی از بهر جنگ آمدم پی پوزش ونام وننگ آمدم
گفتیم که حکیم با الهام از گذشتگانش افسانه هایش را سرود.
آیا داستان ضحاک مار بدوش را شنیده اید؟
اگرنظری به گذشتگانتان در گذر زمان داشته باشید، به این حقیقت گویا نزدیک خواهید شد.
آستیاگ یا آژیدهاک که همان ضحاک مورد نظر ماست ، به نظر میرسید اهریمن صفتی بهر فریفتنش به کمین نشسته وقدرت اورا درصورت عدم پذیرش اعمال خواسته شده توسط وزیرانش تهدید به سقوط نماید،برای استــحکام قدرتش جهت موقعــیت خود و رضایت وزیرانش درحفظ تاج وتخت خود از هیچ جنایتی چشم نمیپوشید واز سوئی دگر چون شنید خبری از وجود نوه ای خارق العاده ودارای هوش وزکاوتی والا برخواســـته از دامن دخترش ماندانا که همسر کمبـــــوجیه هخامنشی بود ، بروحشـــــــــتش افزوده میشود وطرح مرگ بیگناه کودک یعنی سیروس یا همـــان کوروش را در سر میپروراند . به هارپاگوس فرمان از میان برداشتن این کودک خارق العاده را میدهد. آگاهی هارپاگوس از صفات استثنائی و والای کوروش موجب میشود که از مرگ این گهر گرانبها چشم پوشی شود وبه جای او کودک فوت شده ای را به ضحاک معرفی کنند. بعد از سالهـــا حادثه ای ضـــــحاک را نســــبت به حیات کوروش از خواب وخیال حکومت ناپایدارش بیدار میکند.با خشم وغضب هارپاگوس وزیر را نزد خود فرامیخــــواند وآنگاه امر به کشتن فرزند وزیر را میدهد وپوست فرزند را فرش زیر پای هارپاگوس مینماید وبه جرم چشم پوشی از کشتن سیروس یاکوروش ، به خوردن گوشــــــت فرزند خود وادارش میکندبا وجود تحمل اینگون مصـــــــــیبت دلخراش مخفــیگاه کوروش فاش نمیگردد. پس ازمدتی هارپاگوس خشمگین از جور ضحاک با سپاهی به فرماندهی خودش از بابل (عراق کنونی) خارج میشود وبسوی پارس وماش(مســــجدسلیمان کنونی) رهسپار میشود جائی که زادگاه کوروش کبیر وجایگاه کمبوجیه هخامنشی پدر کوروش کبیر است . کوروش جوان زیر نظر هارپاگوس آموزشهای فراوانی میبیند (سوارکاری، تیر اندازی ، امور سیاسی واجتماعی وامور کشوری) کوروش در سن بلوغ یعنی دوران نوجوانی اعلام پادشاهی میکند و هارپاگوس از ماجرائی که گذشت کوروش را آگاه میکند وکینه را نســــبت به ضحاک در دل کوروش جوان میکــــارد کوروش رنجیده از این حکایت باسپاهی عظیم به فرماندهی هارپاگوس به قصد براندازی حکومت ظالم ضحاک بسوی بابل لشکر کشی میکـــند ومردم بابل به تنگ آمده از ستمـــــــهای فراوان ضحاک به عزم راسخ و ورود کوروش در تسخیر تاج وتخت ضحاک خشنود میشوند واز او حمایت میکنند سرانجام ضحاک به پرچمداری هارپاگوس وفرماندهی کوروش کبیر در بند افکــــنده میشود وبه قصر پادشاه جوان انتقال وزندانی میگردد.
حضرت فردوسی با الهام از این وقایع تاریخی افسانه ضحاک ماربه دوش را در شاهنامه اش تکــــمیل نمود . ضحاک در داستان فردوسی توسط اهریمنی فریب میخورد مارها بر شانه هایش برون می آیند وبهر این مارها جنایــــــتها صورت میگیرد و سرانجام بر اساس جنایاتی که رواداشته علی الخصوص کشتن فرزندان کاوه سرانجام به پرچمداری کاوه آهنگر وبدست آفریدون در بند افکنده میشود درغاری زندانی میگردد که درست الهام گرفته از همان وقایع تاریخی است که اشارت رفت . آری گفتیم افسانه های حکیم برگرفته از زنده ماجرای گذشتگان وطن در گذر زمان است.
دراماتها وتراژدیها وحکایات عاشـــقانه دیگرش اینچنین. بیشک این بزرگ تاریخ ایران زمین از فجایع خاندانی قربانی شده در خاکستر مرگ ویا مرگ سی شهزاده اگر اشتباه نکنم اشـــــکانی بدست برادر تازه به قدرت رسیده شان مهرداد چهارم سایر فــــجایع تاریخی آگاهی داشت. شاهزادگانی که رومـــــیان به آنان خدایگان شکست ناپذیر لقب داده بودند . گویا این عمل فاجعه آمیز به دسیسه وتحریک زنان حرمسرا وکنیزک ها صورت پذیرفت وهنگامه پی بردن به این دسیسه ها خشمگین میشود و دیوانه وار به بهانه ی اینکه پس از شکست از قدرت زنها به دست دشمنان نیفتد همه ی آنان را از زیر تیغ گذراند واز بین برد . اینجاست که حضــــرت فردوسی با الهام ازاین حـــــقایق ورخدادهای تاریخی در شاهنامه اش داستان مرگ سهراب بدست پدر بیخبر از هویت فرزند ونیز داستان مرگ سیاوش بواسطه بد ذاتی وحیله های زن پدرش سودابه و گرسیوز بدذات برادر افراسیاب را میسراید. حکیم در شهنامه اش لحظه به لحظه هشدارهای سیاسی و اجتماعی میداد ومارا از فریب ونیرنگ زمانه نســــــبت به دوران خود آگاهی میداد تا از تکرار فجایع تاریخی برحذر باشیم . چه خوش گفت ابن خلدون : نســـــلی که از گذشته خود بیخبر باشد تاریخ برای آن نسل تکرار میشود . اما قرنهای بعد ماهم ازاین بیخبری فجایع تاریخ مثتثنی نبوده ایم . دریغا که در یک ونیم قرن گذشته ایل بزرگ بختیاری شاهد تراژدیهائی مشابه داستانهای شهنامه بوده اند . مرگ علیداد خدر سرخ را میگویم بدست حسینقلی خان و نامدار بدست جعفرقلی خان قهرمانانیکه هریک به رستم بختــــیاری معروف بوده اند. آنان سرنوشتی چون سیاوش داشته اند در بزرگ شهــنامه ی حکیم . اشعار فردوس دارای پیام عقل وخرد و توانمندی پیر وجوان درگرو دانش ودانائیست . وی ضمن تشویق برای قیام ومقاومت مروج صلح وعدل نیز بوده است .
توانا بود هرکه دانا بود زدانش دل پیر وبرنا بود
در عصر کنونی بدان حقـــــیقت وصایح ونصایح حکیم بیشتر نزدیک میشویم شعر وشعار گهربار حکیم با آن تحکم وشیوائیش حاوی پیامهای تازه تری اســت برای نســــل امروزوفردای خود امروز با پیام توانائی در دانائی به ما می آموزد که دلیل استفاده از شمشیر وسرنیزه وگرز، عجز وناتوانی در بکارگیــــری عقل وخرد بود اکــنون به ما می آموزد که توانائی ما در گرو دانش ودانائی ماست .
دانش ودانائی درچگونگی دل بهم پیوستن وعهد دوستی بستن. عــــشق ورزیدن بجای نفرت وکینه . انس والفت ومحبت جای خشم وخصم وبخل ورزیدن . گفتگوی مهربانانه چه زیباست جای هرکشمکش ودرگیری وکشتن . حکیم با نگارش حکیمانه اش چه زیبا سرود!! شعر وآوایش ناجی وپناه گاه بزرگی در حفظ حریم هر ایران وایرانیست. ناجی خلقی از جفا وجنگ است . ناجــــی زبان وفرهنگ است . رنج سی ساله اش چه زیبا بر دل پیر وجوان بنشست وطن مارا به رقص آورد و جنبانید و جان بخشید. رهانید جان وجانها از گزند دشمنان دون . جاودان باد نام ویادش مستدام راهش .
جلال اسفندیاری غریبوند مورخه 17/8/87
یکشنبه بیستم مرداد 1387
شومه چهارده شوه
شو مه چـــهارده شوه تیم خو نداره
مالکـــنون وقـت بهار پام رو نداره
آستاره داده نشون ره وارگمون دیر
گرمسیر گرما رسید مشک او نداره
ترجمه :چهاردهمیـــن شب مهتاب است وچشمم (دراندیشه کوچ) خواب ندارد
هنگامه کوچ است وبهار پایم ( از خســتگی زیاد) مایل به رفتن نیست
ستاره صبح خودرا نشان داده است وراه تا جایگاه بعدی محل باراندازی
بسیار دور است وفصل گرما در سرزمین گرمسیری فرا رسیده است و
مشک آب خالی از آب است(برای پرکردن مشک آب بسوی چشمه باید
رفت .
مسجدسلیمان: 1363
یکشنبه سی ام تیر 1387
بازهم خبر مرگ دگر ستاره ای
شکیبا مردی با صدای خسروانه اش دار فانی را وداع گفت
عروج ناگهانی بزرگ هنرمند خوش صدا وسیما ونام آشنای ایران زمین مرحوم خسرو شکیبائی را به جامعه هنرمندان واندیشمندان وادیبان وملت شریف وسایر اقشار دوستدار ودوستان و بستگان تسلیت عرض مینمایم یادش گرامی باد

