جمعه بیست و دوم دی 1385
مقدمه رنج تنهائی
درسال 1369 هنگامی که بنا به
پیشنهاد ارشاد استان من وآقای
شیشه گر بعنوان شاعران منتخب
استان جهــــت شرکت در همایش
هفته دفاع مقدس برگزیده وبه اهواز
اعزام شده بودیم درجمـــع شاعران
بزرگوار معاصر ازجمله زنده یاد سپیده
کاشانی لاهــــــوتی والفت وهمچنـــــین
شاعران بزرگواری همچون مشفــــــق
کاشــانی وبیـــــت اله جعفری ونماینده
ای هم ازسوی ارشــــاد اســــــــــلامی
خوزســـــــتان به نام آقای کاکائی که
درحقیقت بعنوان راهنما ومیزبان هم
بود در هتل نادری درشهرستان اهواز
گرد هم آمده بودیم قراربر این بود که
روز بعد جهت شرکت در برگزاری
همایش راهی خرمشهـــر شویم حقی
علاوه بر اشعار فارسی که به همراه
داشته بودم اشعارمحلی بنامهـــــــای
(جنگی سوارون و سهرگل بوستون
برار) با خود داشتــــم وقتی که به
قرائت اشعار محلی پرداخته بودم
اخمهــــــای آقای کاکائی درهم شد
وانگار تمایل به شنیدن اشعار مرا
نداشت وخوشش نیامد واز آن لحظه
به بعد تلاشنمود که مرا ازشعرخوانی
درچنین همایشــی منع نمایدعلیــــرغم
اینکه شاعران بزرگوار معاصر مهمان
باشنیـــــدن اشعــار حقیر ازجمله اشعار
فارسی عشق میورزیدند ومصر بودند
که حتمن باید هم اشعار محلــــی وهم
فارسی را درهمایش خرمشهر قرائت
نمایم ولی متاسفـــــانه معلوم نبود به
چه دلیل نماینــــده ارشاد اســــلامی
وقت استان چنین فرصتی را ازمن
گرفته بود یکی از بهانه های ایشان
ضیق وقت بود وهمچنین حفظ احترام
مهمانان درحالیکه مهمـــــانان عزیز
عاشق شرکـــت حقیر دراین برنامه
بودند واتفاقا چون تعداد زیادی هم
نبودیم وقت زیادی هم داشته ایم تا
آن زمان باورکنید ازاختلاف ملیتها بی
خبر بودم شایـــــد خدای ناکرده هدف
ایشان از انصراف حقیر ترس ازمطرح
شدن یک لور ویا بختیـــــاری باشد که
بنده اعتقــــادی به چنین اختــــــــلافی
نداشته ام ودلم نمیخواست که چنــــین
انگیزه ای باشدباعنایت براینکه حقیر
از ملیــــــــت آقای کاکائی چیــــزی
نمیدانستم به هرصورت تحقیر نمودن
اینجانب در جمع آن بزرگواران بدون
انگیزه نبوده است حقیر درآن همایش
شرکت کرده بودم ولی شعر نخوانده
ام اما پس از بازگشـــــــت به اهواز
درهتل نادری بلافاصله شروع به
تنظیم شعری نموده ام که حاکی از
اینگونه نامهربانیها بوده است واین
شعر را درجمع شاعران مهمان
سروده ام طوریکه زنده یاد سپیده
کاشـــانی گریه اش گرفت وآقای
جعفـــری که درحقیقـــــــــت مرد
بسیارشریفی بود از فرط ناراحتی
قدم میزد وابراز نگرانی میکرد ونسبت
به موضوع بسیار متاســــف شده بود
ومرتب میگفت اگر میدانستم چنین
بی حرمتیهائی درحق یک هنرمند
صورت میپذیرد ابدا شرکت نمیکردم
واز این عمل حقیر هم دل تنگ شده
وبه گریه افتاده ام ودراین استـــان
احساس تنهـــائی نموده ام البته آقای
جعفری شعری باخط زیبا نیز به من
هدیه کرده بود که چنانچه آنرا یافتم با
خط خودش دروبلاگ به ثبت خواهم
رساند به هرصورت شعری راکه حقیر
درآن زمان سروده بدون دستــــکاری
وبراساس احساســـات همان دوران
ذیلن ارائه میگردد
جمعه بیست و دوم دی 1385
درسال 1369 هنگامی که بنا به پیشنهاد ارشاد استان من وآقای شیشه گر بعنوان شاعران منتخب استان جهت شرکت در همایش هفته دفاع مقدس برگزیده وبهاهواز اعزام شده بودیمدرجمع شاعران بزرگوار معاصر ازجمله زنده یاد سپیده کاشانی لاهوتی والفت وهمچنین شاعران بزرگواری همچون مشفق کاشانی وبیت اله جعفری ونماینده ای هم ازسوی ارشاد اسلامی خوزستان به نام آقای کاکائی که درحقیــقت بعنوان راهــنما ومیزبان هم بود در هتل نادری درشهرستان اهواز گرد هم آمده بودیم قراربر این بود که روز بعد جهت شرکت در برگزاری همایش راهی خرمشهر شویم حقی علاوه بر اشعار فارسی که به همراه داشته بودم اشعارمحلی بنامهای (
جنگی سوارون و سهرگل بوستون برار) با خود داشتم وقتی که به قرائت اشعار محلی پرداخــته بودم اخمــهای آقای کاکائی درهم شد وانگار تمایل به شنیدن اشعار مرا نداشت وخوشش نیامد واز آن لحظه به بعد تلاش نــمود که مرا ازشعرخوانی درچــنین همایشــی منع نمایدعلیرغم اینکه شاعران بزرگوار معاصر مهمان باشنیدن اشعار حقیر ازجمله اشــعار فارسی عشق می ورزیدند و مصر بودند که حتمن باید هم اشعار محلی وهم فارسی را درهمایش خرمشهر قرائت نمایم ولی متاسفانه معلوم نبود به چه دلیل نمایــنده ارشاد اسلامی وقت استان چــــنین فرصتی را ازمن گرفته بود یکی از بهانه های ایشان ضیق وقت بود وهمچنین حفظ احترام مهمانان درحالیـکه مهـــمانان عزیز عاشــق شرکت حقیر دراین برنامه بودند واتفاقا چون تعداد زیادی هم نبودیم وقت زیادی هم داشته ایم تا آن زمان باورکنید ازاختلاف ملیتها بی خبر بودم شاید خدای ناکرده هدف ایشان از انصراف حقیر ترس از مطرح شدن یک لور ویا بختیاری باشد که بنده اعتقادی به چنین اختلافی نداشته ام ودلم نمیخواست که چنین انگیزه ای باشــــدباعنایت براینکه حقیر از ملــــیت آقای کاکائی چیزی نمیدانــــستم به هرصورت تحقیر نمودن اینجانب در جمع آن بزرگواران بدون انگیزه نبوده اســـت حقیر درآن همایــش شرکت کرده بودم ولی شعر نخوانده ام اما پس از بازگشــــت به اهواز درهتل نادری بلافاصله شروع به تنـــظیم شعری نموده ام که حاکی از اینگــــــــونه نامهربانیها بوده است واین شعر را درجمع شاعران مهمان سروده ام طوریکه زنده یاد سپیده کاشانی گریه اش گرفت وآقای جعفری که درحقیقت مرد بسیارشریفی بود از فرط ناراحتی قدم میزد وابراز نگرانی میکرد ونسبت به موضوع بسیار متاسف شده بود ومرتب میگفت اگر میدانســـــــتم چنین بی حرمتیهائی درحق یک هنرمند صورت میپذیرد ابدا شرکت نمیکردم واز این عمل حقیر هم دل تنگ شده وبه گریه افتاده ام ودراین استان احساس تنهائی نموده ام البته آقای جعفری شعری باخط زیبا نیز به من هدیه کرده بود که چنانچه آنرا یافتم با خط خودش دروبلاگ به ثبت خواهم رساند به هرصورت شعری راکه حقیر درآن زمان سروده بدون دستکاری وبراساس احساسات همان دوران ذیلن ارائه میگردد
رنج تنهائی
رنج تنهائی بسی آتش به جانم می زند
در جماعت طعنه بر آه و فغانم می زند
تاکه خواهم سوی مقصدبرکشم بار گران
نشتراز غم دمبدم بر استخوانم می زنـــــــد
اشک تنهائی گهی غمخوارو یارم می شود-
روز دلــــداری وگــــاه تیغ و سنانم می زند-
روز رنجوری و گاهی بیقرارم می کنـــــــد-
روز هجران آتشـی بردیدگـــــــــانم می زند
وقــــت تنهائی گهــی یادی زیاری میــکنم
کز جمالش جام می رابر لبانـــــم می زند
شرم تنهائی ز گل رویان نهانــــم می کند
عقده هایش نیزه بر روح و روانم می زند
راز دوری را غمی دانــدکه نازم می کشــد
وقت دلتنــگی همــی سر به مکانم می زند
کند تنهائی شکن ای دل که صبرم می رود
زخم زنجیرش سنان بر استخوانم می زند
بند تنهائی گسستم سوی مجلس خواندنم
درجمیع زیبا رخی دستی به شانم می زند
تا که خواهم لب گشاده باز گویم درد خویش
مدعــی لاف از غرورش بر دهانـم مــیزنــــد
مدعــــی را گر نباشــد بهره زان ایثــارودل
در سفــر یاهرکجـــا زخم زبانـــم می زنــد
بارها گویــد جــــلال از یاربد بگــزیده اش
تیشه ها بر ریشه ی سرو روانــم می زند
اهوازهتل نادری سال:1369
پنجشنبه چهاردهم دی 1385
چه روزگاری وید گدشت(چه روزگاری آمد و گذشت)
پادارو بردی رهد به خـــــــو
تی چاله سردی رهد به خو
تا مال وباری وید گدشت
واگل بهاری وید گدشــــت
همچی غواری وید گدشت
ترجمه:
اوایل بهارست ودرکنارسنگ ودرختی درجوار آتشدان سردو بدون آتشی
دل پرزدرد و اندوه من بخواب رفت است تازمانیکه هنگامه کوچ فرا رسید و
کاروان کوچ آمد وگذشت ومنهم برای کوچ آماده ی حرکت شده ام
همرا گل بهاری آمد وگذشت همانند غباری آمد وگذشت
پنجشنبه چهاردهم دی 1385
چه روزگاری وید گدشت(چه روزگاری آمد و گذشت)
پادارو بردی رهد به خـــــــو
تی چاله سردی رهد به خو
تا مال وباری وید گدشت
واگل بهاری وید گدشــــت
همچی غواری وید گدشت
ترجمه:
اوایل بهارست ودرکنارسنگ ودرختی درجوار آتشدان سردو بدون آتشی
دل پرزدرد و اندوه من بخواب رفت است تازمانیکه هنگامه کوچ فرا رسید و
کاروان کوچ آمد وگذشت ومنهم برای کوچ آماده ی حرکت شده ام
چهارشنبه ششم دی 1385
بهار ایا بهار ایا(ازمجموعه آوای کوچ ایل)
هرکی ایا به حونمـــون
آستاره ها نشــــونمون
ورچینیــــم بار دونمـــــون
جاپهن کن هی دردونمون
تش واکن هی کوچیرمون
زکفــــت که ســـــوار ایا
بهـــــار ایا بهــــــــار ایا
پرگـــی گلنـــــگ دارایا
ترجمه:
هرکس دوست دارد که به خانه ما بیاید آدرس ما ستارگانست(همه جای
دنیا یا جهان وطنیم)
وآنکس که میخواهد بیاید قدمش روچشم ماهم دانه های پراکنده ی پیرامون
خودرا جمع میکنیم جای
مهمان را مهیا میکنیم وبه کوچکترین فرزندمان دستور میدهیم که فرش
بگسترد و آتش روشن کندو چای
وغذا مهیا کند
که سواری از کتف کوه پیدا شده وبه سوی خانه می آید
شنبه دوم دی 1385
غزال وصیاد
شعرزیر را زمانیکه دانش آموزبودم
یعنی ۳۰سال پیش تاثیرشکارهای بی
رویه یکی از بستگانم سروده ام وبه
احترام افکار واندیشه هاواحساسات
آن دورانــــم تغیــیری درآن نداده ام
(غزال وصیاد)
غزال دشـت و کوه ومرغزارم
نمای عــــشق ورازیادگـــــارم
کمال حســـن و فخرو بردباری
نشان راه و رسم و افتخــــارم
زمین و آسمان و دشت و جنگل
صیاد و باز و گرگ و شب تارم
به قصد صیدحصارو دام تنانند
به هر سوی و جوارو در کنارم
برون دام و بند سر نوشــــــــتم
صیادو سرب و سنگ بیشمارم
کنون صیاد زمرگ من حذرکن
کمــــین من میا به انـــــتظارم
که تا فصــــل بهارو لاله بینم
بدشــت مرغــــــزارو باغ نارم
زروز زاد و چشم و دل گشودن
که چشم و دل خریده نو بهارم
هنوزم دشت و کوه و خفتگاهم
سرود مرگ روح سازگـــــــارم
ستاره تاز قــــلب شــــب گریزد
به کوه و دشت اسیرو بیقرارم
گرم شکـــار کام خود نکــردی
نــسوده چرخ دون روزگــارم
اجازه بغـــــنوم بد شــــت گلها
سرشک دیده را به گل سپارم
ندیده حسن و عشق نو بهاران
مزن بر دیدگان اشـــکــــــبارم
مورخه:1355
جمعه یکم دی 1385
بهارایا بهارایا(از مجموعه آوای کوچ ایل)
ســـوزو پیارو گل زرد
بارون ایشــوره که ورد
شوگار دراز وشو سرد
کی برد زویرمون غم ودرد
دالو متل گو تیمونه
شوکه بره دلــدار ایا
ترجمه:
سبزی وبوته های پرپشت دامنه ها وگلهای زرد شروع به روئیدن نمودند
وباران سنگ وکوه را همچنان میشوید
شب سرد وبلندیست (شب یلدا)
چه کسی دراین شب بلند غم ودرد را ازیادمان میبرد
پیرزن قصه گو پیش ماست وشب سیاه که برود روزهنگام دلدار می آید
بــــهار ایا بـــهار ایا
پرگی گلنگ دار ایا
