دوشنبه نهم مهر 1386
كوته يادگاري ازدوران مهر(مقدمه شعركامل يادگار رنج مادر)
نازنين صدائي بود و نوازشگر روح در اعماق بيقراريها و آرامشگه طغيان رنجور و سر
كش روح خسته و شكسته از درد مهاجرت هميشگي و فراموش نا شدني ياد زمزمه لالا
ئي بود و روزگاراني دراز در دوران كودكيم در رشته كوههاي صعب العبور زاگرس و
دامنه هاي بلند زرد كوه. طنين افكنند هنوز زمزمه هاي جادوئي مادرم با آغازين صدائي
و آهنگ موزونش ميكشاند بسوي اعماق انديشه و امواج ملايم خواب تا ورود در
سرزمين رؤيا هايم و رؤياي مواجي كه در فضاي خود معلقم ميساخت در دوش و آغوش
گرم نازنينش. در هنگامه كوچ كه پوشش تنم سپيد كلاهي زينت داده به لوپوك و منگول
(درست شده از كلاف هاي رنگارنگ وهم اندازه كه از وسط روي هم تا شده وانتهاي آن
با نخ ويا كلافي روي هم بسته ميشدو شبيهه گل ميشد) و نقش و نگار ها با رنجور
دستانش و چوقابي كه خود برايم تنيد و شالي كه برايم بريد و دبيتي كه خود برايم دوخت
و گيوه هاي كوچك مشوق راهم بود با شعار هاي مخصوصي در سفر هاي طولاني و گذر
از دامنه هاي بلند با شيب تند اينچنين شعر ناز ميخواند:
(قربونت خانزاده ي گردل پيا،شال به كد كله بسر چوخا به ور گيوه به پا! خوشم وات
ايا ! قربون كد بستن و ره رهدنت، قربون ناز كردن و خندستنت! ماشا الله گردل پيا
خوشم وات ايا!
ناز شعر و شعار روح بخش مادر،چهارو پنج سالگي كودكيم را گامي استوارو مردانه مي
بخشيد و بدينمنوال راه و دور دراز سفري را ميبايست پياده تحمل نمود تا رسيدن به
مقصد. از ييلاق به قشلاق وبرعكس پس از قرنهاي كوچ اجدادي و سالها تداوم آن توسط
خانواده مان سرانجام منجر به ترك كوچ و آغاز يكجانشيني شد. سال اولين احداث جاده
ي روستائي وآغاز افتتاح مدرسه رفتنها . خوب يادم مي آيد، اولين مدرسه ي ما خانه ا
ي كوچك بود مملو از خاك وناهموار وبدون ميز وصندلي و وسيله ي زير پائي ما كارتن
وكاغذ پاره ها وياكهنه گليمي وخاك وغباري كه با هر حركتي فضارا آلوده ميكرد و
درحلقوم ما فروميرفت و از سوئي ديگر درميان تلي خاك غلتيدن . درآن زمان تنها مادرم
كه درهمه ي امور يار وياورم بود به جاي كيف ازكهنه مخملي برايم وسيله اي كه در
اصطلاح محلي خالوق مينامندش دوخته بود(نحوه ي دوخت خالوق تا كردن پارچه درست
همانند پاكت نامه بود كه در راس انتهائي درب مثلثي شكل آن بندي بلند دوخته ميشد
براي بستن دورخالوق جهت حفظ نوشت افزار درون آن) . ازپارچه هاي خريداري شده
آن هم بوسيله ي كالا با كالا با دستان خود برايم لباس ميدوخت. خريد نوشت افزارم با
معامله مرغ وتخم مرغ صورت مي پذيرفت همچنين درصورت موجود پوشاك مانيز
بدينموال صورت مي پذيرفت همانند انسانهاي نخستين كه در تعليمات اجتماعي دوران
مدرسه رفتنها خوانده بودم چون منبعي براي درآمد پول وجود نداشت . با ريسماني كه
خود ميريسيد كتابهايم را ميدوخت وخود سرگرم كار روزانه اش يعني درست كردن گليم،
خورجين، لت(قطعه ي بافته از سياه چادر) ، وريست(بند پهن وطويل ونقش دار كه
حاشيه هاي آن با منگول رنگارنگ زينت داده مي شد)، قاليچه وغيره........ و گاه سرو
كارش با پوست و نمك و جفت(پوسته برشته بلوط) كه با تركيب آن پس از دود كردنشان
مشك دوغ و آب ميساخت. از يكسو پشت ملار ومشك ونيز پشته هاي سنگين هيزم
بربسته به كول وعبور از دامنه هاي بلند كوه تا به مقصد خود ومشكهاي سرد آب شبانه
روز از راه دور ودراز درتمام فصول سال وازسوي دگردرآغوشش كودك وگش بند
(گشودن وبستن) گاو وچهارپايان ، شير دادن وشير دوشيدن وبرافروختن آتش با هيزم
براي گرما بخشيدن وپخت وپز ومعاش هميشگي باشير ودوغ وماست وكره ونان گندم
وجو وگاه گندم برشته وگرده وتوچري . ازهمه اينها گذشته ترس ولرز از مشكلات وگم
شدنها وبيماريهاي فرزندان ودعا وثنا وروبه درگاه خدا وامامزادگان آوردن به قصد
بازگشت سلامتي بيماران وتندرستي اهل خانه يافتن گم شدگان وبسيار پريشاني واضطراب
، رنج وتلاش، وغم واندوه فراوان .
هنگامي كه ستاره ي درخشان زندگيش گام به گام مايل به غروب
گرديدهمه چيز رفته رفته روبه اضمحلال ونابودي ميگرائيد .
ناتوانيش موجب ازدست دادن احشام ودام گرديد وبا غروب چشمان
هميشه منتظرش همه آن رنجها، دست آوردهاكاروتلاش ومعاش
ازدست رفتند وخانه اي سوت وكور مانده به جا وغم واندوه
بازماندگانش درفراق ستاره اي كه هميشه درآسمان دلهاي اهل
خانه ميدرخشيد اينك بعداز او نه دار وتمداري برجاي ماند براي
تنيدن ونه احشامي براي دوشيدن شير ونه مشكي براي دوغ زدن
وآب آوردن واكنون ديگر پشم وريسمان بدستي براي تنيدن نقش
يادگاري اهل خانه نيست . ونه صداي ناز لالائيش وآواي غم زدا
وعقده گشايش . آن صداي نازنين وآن پنجه هاي هنرمندش اكنون
دردل خاك آرميده اند وتنها كساني به جاي مانده اند كه مرگ
تدريجي را دنبال ميكنند.وسروده ي ذيل به ياد فراوان رنج فروزان
ستاره اي كه دردل شب ناگهان درسياهي فرورفت وپنهان شده است
(يادگار رنج مادر) تقديم به همه ي مادران فداكار ورنجديده
وزحمتكش ياد او ودگر رفتگان پاك وصديق ووفادار اين مرزو بوم گرامي باد.
يادگار رنج مادر
*********************
يادگـاررنــج بــي پايــان مادرنازنـين آوا
اشكهاي مهربان ديده چون باران راهي دريا
رنـگ زردوغم گرفته سالهاباسـيلي قحـطي
سرخ ورنگ خون نمايدتا نجات ازفقرفرداها
سالـها درراه دلجــوئي فرزندان رنجورش
ديـدگان خـســته برهم نزنــدبا نغــمه لالا
بيقراروباوقار تا صــبحدم آرام نمي گيرد
با صداي دلنشـيني قصه ها گويد ازاين آبا
مشك آب وپشته هيزم وفرزندي درآغوشش
درنورددامــني پرشــيب وازكوه ميبردبالا
كوچ عمرودردسنگين كمربابار وتامقــصد
ميتراودازنگاهش خون وپابر گرده ي خارا
رنج ســخت روزگارراباهنرهائي درآمـيزد
تا كه نــقـش يادگاراني بيـارايددراين دنيا
ديده رادرانتــظار ياورانـش گاه بيــماري
باز نـمايدتاكه ناديده كسـانش را كنـدپيـدا
چــشم بازومنتظر راگربخواني يا كني تفسير
صدهزاروبيش ازآن ناگفته ها را ميكـني معنا
زیرتیــــغ مرگ نالـدباهزاران آرزوای وای!
ديده ها درانتظارتا صبـحدم جان مـيدهد تنها
تارو پود وناله ي كركيت ودسـتان هنرمندش
نقش بر سنـگ سياه ودردل خاك منزل و ماوا
اي جلال ديده داغ ازمرگ نرگسها! فراموشي،
تابه كي؟ آياكني يادي زمادر هرزمان هرجا؟
تيرماه 1386
